ابن المقفع ( مترجم : منشي )

158

كليله و دمنه ( فارسي )

و از امثال اين ، حكايت كبوتر و زاغ و موش و باخه [ 1 ] و آهوست . راى پرسيد كه : چگونه است آن ؟ گفت : آورده‌اند كه در ناحيت كشمير متصيّدي [ 2 ] خوش و مرغزاري نزه [ 3 ] بود كه از عكس رياحين او پر زاغ چون دم طاووس نمودي ، و در پيش جمال او دم طاوس بپر زاغ مانستي درفشان لاله در وى چون چراغي * وليك از دود او بر جانش داغي شقايق بر يكي پاى ايستاده * چو بر شاخ زمرّد جام باده شقائق يحملن النّدى فكأنّه * دموع التّصابي في خدود الخرائد [ 4 ] و در وى شكاري بسيار ، و اختلاف صيّادان آنجا متواتر . زاغي در حوالي آن بر درختي بزرگ گشن [ 5 ] خانه داشت . نشسته بود و چپ و راست مينگريست . ناگاه صيّادي بد حال خشن جامه ، جالي [ 6 ] بر گردن و عصائي در دست ، روى بدان درخت نهاد . بترسيد و با خود گفت : اين مرد را كاري افتاد كه ميآيد ، و نتوان دانست كه قصد من دارد يا از آن كس ديگر ، من باري جاى نگاه دارم [ 7 ] و مينگرم تا چه كند . صيّاد پيش آمد ، و جال باز كشيد و ، حبّه بينداخت و ، در كمين بنشست . ساعتي بود ، قومي كبوتران برسيدند ، و سر ايشان كبوتري بود كه او را مطوّقه [ 8 ] گفتندي ، و در طاعت و

--> [ 1 ] . ( 1 ) باخه سنگ پشت است . ص 110 ح بر س 14 ديده شود . [ 2 ] . ( 3 ) متصيّد شكارگاه ( از مادّهء صيد ) . [ 3 ] . ( 3 ) نزه ص 118 س 21 ح ديده شود . [ 4 ] . ( 7 ) شقائق . . . گلهاى شقايق ( لالهء نعمان ) است كه بر ميدارند ( بر آنها مينشيند ) قطره باران و شبنم ، و آن نم گوئيا اشكهاى عشق ورزي و جواني نمودن است كه بر رخسارهاى زنان شرمگين نشسته است . در نسخهء اساس و بسياري ديگر از نسخ قديم و شروح ابيات كليله و دمنه : فكأنّها ؛ و در بعضي ديگر : فكأنّما . متن با ديوان بحتري و با نسخ صحيح تطبيق شد . [ 5 ] . ( 9 ) گشن و گشن داراى شاخها و برگهاى بسيار و انبوه ( لغت فرس چاپ عبّاس اقبال ص 384 تا 385 ) . لشكر گشن هم ميگويند ؛ كارواني گشن در ص 160 ح بر س 6 نيز ديده شود . [ 6 ] . ( 10 ) و ( 13 ) جال دام است كه از ريسمان بافند به شكل توري كه از براى گرفتن مرغ و ماهي . ص 91 ح بر س 12 ديده شود . [ 7 ] . ( 12 ) جاى نگه داشتن بجاى خود ماندن ، و مجازا بمعني زياده تندي نكردن و تحمّل داشتن و درنگ كردن . مثلا 107 / 12 : شما جاى نگاه داريد تا من باز آيم ؛ و 113 / 2 : طيطوى نر گفت : شنودم اين مثل ، و لكن مترس و جاى نگاه دار . [ 8 ] . ( 14 ) مطوّقة طوق‌دار ، كبوتر طوقي ، داراى گردن‌بند ؛ فاخته و قمري را هم از مطوّقه‌ها گفته‌اند .